تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي ) — صفحة 176

مساهمون:

ص١٧٦
كردم و گفتم قد وهب اللّه لك مالك و جاهك و حالك من تمام اين قافله را به تو بخشيدم و از تو چيزى توقع ندارم خدا ترا بركت دهد . پس قافله را سالما بمامن خود رسانيدم اين به بود تا اينكه من مأخوذ و در سرمن‌راى محبوس شدم در خلال اين حال ديدم زندانبان كه مستحفظ من بود خفية بنزد من آمد گفت دو زن بر در زندان ترا مىطلبند مىگويند ما از اهل او هستيم و مأذون نيستم كسى را رخصت دخول بدهم ولى يكى از آن دو زن بازوبندى از طلا به من داد تا او را رخصت بدهم و من آنها را رخصت دادم و اكنون در زندان منتظر تو مىباشند محمد بن صالح گفت من با خود گفتم من در اين بلد سامرا غريب مىباشم اهل من در اينجا نيست كيف كان بر در زندان آمدم ديدم حمدونه دختر عيسى بن موسى بن ابى خالد حربى است كه در قافله بود چون مرا بدان حال بديد بگريست از جهت سنگينى غل و زنجير من و از مشاهده تغيير حال من كاملا متاثر گرديد در آن حال آن زن ديگر گفت اين همان جوان‌مرد است كه قافله را به تو بخشيد حمدونه گفت و اللّه همان است پس متوجه من شد و گفت پدر و مادرم فداى تو باد به خدا قسم اگر ممكن بود كه نفس خود را بفداى تو بدهم كه تو خلاص شوى هرآينه مضايقه نمىكردم چه آنكه سزاوار است مثل تو جوان‌مردى را جان فدا بنمايم به خدا قسم از پاى ننشينم و چندانكه بتوانم سعى خود را به كار مىبرم براى خلاصى تو و هرگونه شفاعتى و حيلتى كه ميسر بشود به كار مىبندم . فعلا اين دنانير و اين لباس و بوى خوش را كه براى تو آوردم ماخوذ دار و رسول من همه‌روزه باحوال‌پرسى تو خواهد آمد تا خداوند متعال فرج ترا برساند پس دويست دينار و يك دست لباس و مقدارى عطريات به من داد و بيرون رفت و هر روز طعام لطيف از براى من مىفرستاد و به آن زندان‌بان هم صله و جايزه مىداد كه ممانعت رسول او ننمايد تا اينكه از حبس خلاص شدم شخصى را فرستادم و او را خطبه كردم جواب فرستاد كه من مطيع و منقاد باشم ولى اين كار بايستى برضا و امر پدر من باشد از تو مىخواهم اى ابراهيم بن المدبر كه عيسى بن موسى را ملاقات كنى و اين مطلب را