مىخواهيم گوسفندان را در اين وادى بچرانيم و شبى چنان اتفاق افتاد كه حليمه فرمود در عالم رؤيا ديدم فرزندم محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بصحرا رفت ناگاه دو مرد عظيم پيدا شدند كه جامههاى استبرق پوشيده بودند و هر دو قصد محمد كردند و يكى از ايشان خنجرى در دست داشت بناگاه شكم محمد را شكافتند من ترسان از خواب بيدار شدم شوهر خود را از خواب خود اطلاع دادم گفتم بيا تا محمد را بنزد جدش ببريم كه من مىترسم داهيهاى روى دهد كه مادر نزد جدش شرمنده گرديم و مصيبت ما عظيم گردد شوهر من گفت آنچه در خواب ديدهاى محالست كه واقع شود زيراكه حقتعالى حافظ او است و امور عظيمه دربارهء او خبر دادهاند و البتّه بايد واقع شود و ما براهينى از او مشاهده كردهايم كه همه مصدق است و چون صبح شد حليمه هرچه خواست كه آن حضرت را بحيله نزد خود نگاه دارد كه بصحرا نرود آن حضرت راضى نشد و به عادت مقرره با برادران خود بجانب صحرا رفت چون نيمى از روز گذشت فرزندان حليمه فريادكنان و گريهكنان بسوى قبيله دويدند چون حليمه صداى شيون ايشان را شنيد از خيمه بيرون دويد و خاك بر سر مىريخت و موهاى خود را مىكند و از ايشان پرسيد كه چه مىشود شما را گفتند محمد از نظر ما مفقود گرديد حليمه لطمه بر صورت زد و گفت اين تعبير خواب من بود .
پس با پاى برهنه فرياد وا ولداه وا قرة عيناه وا وحيداه وا يتيماه وا ضعيفاه بلند كرد و مىگفت اى نور ديده در كدام وادى ترا تنها يافتهاند و بقتل رسانيدند پدر و شوهر حليمه حربها برداشتهاند با اهل قبيله بصحرا شتافتند چون بموضعى كه گوسفندان حليمه بود آن حضرت را ديدند نشسته و گوسفندان در دور او حلقه زدند پس حليمه آن حضرت را دربر گرفت و بوسيد و هيچ اثر زخمى بر بدن مباركش مشاهده ننموده پس آن حضرت را آورد و از وقوع حوادث ترسيد با شوهر خود گفت من محمد را مىبرم بجدش مىسپارم چه آنكه از وقوع حادثه ترسانم .
پس آن حضرت را برداشت روانه مكه گرديد در عرض راه بقبيلهاى از قبايل
رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي ) — صفحة 172
مساهمون: شيخ ذبيح الله محلاتى
ص١٧٢