عرب رسيد كه از ميان ايشان كاهنى بود كه از بسيارى پيرى موهاى ابرويش بر ديدهاش افتاده بود و مردم بر دور او جمع شده بودند چون حليمه از پيش ايشان گذشت آن كاهن مدهوش گرديد چون به هوش آمد گفت واى بر شما مبادرت كنيد بسوى آن زنى كه سواره گذشت و در پيش او طفلى بود بگيريد آن طفل را بكشيد قبل از اينكه خانههاى شما را خراب كند و دين شما را باطل گرداند حليمه فرمايد بناگاه ديدم كه مردانى چند شمشير كشيدند و بسوى من دويدند چون نزديك من رسيدند باد تندى وزيد و همه را بر زمين افكند و من از ايشان گذشتم و پروائى نكردم تا داخل مكه شدم و آن حضرت را در نزد جماعتى گذاردم و از پى كارى رفتم چون برگشتم آن حضرت را نديدم از آن جماعت پرسيدم ايشان گفتند ما نديديم گفتم و اللّه اگر او را نيابم خود را از كوه به زير خواهم انداخت و گريبان خود را چاك كردم و خاك بر سر ريختم و فريادكنان به هر سو دويدم ناگاه مرد پيرى ديدم كه عصاى در دست دارد از اضطراب من پرسيد قصه را به او گفتم گفت بيانات را بنزد كسى ببرم كه محمد را به تو نشان بدهد پس مرا آورد بنزد بتى كه او را هبل مىگفتند گفت اى هبل محمد بكجا رفته است چون نام محمد را شنيد يكباره برو درافتاد و آن مرد ترسيد و گريخت پس بنزد عبد المطلب رفتم و او را آگهى دادم در حال از جاى برخواست و أهل مكه را ندا در داد و بتفحص محمد بيرون تاخت پس به خانه كعبه درآمد و به پردههاى كعبه درآويخت و گريه و تضرع بسيار نمود و اين اشعار بگفت .
يا رب رد راكبى محمدا * رد إليّ و اتخذ عنى يدا
أنت الذى جعلته لى عضدا * يا رب ان محمدا لم يوجدا
فان قومى كلهم تبددا
در اين وقت بنگى از هاتفى بلند شد كه اى عبد المطلب مترس بر فرزند خود او را طلب كن در فلان وادى در نزد درخت مورّد پس عبد المطلب بسوى آن وادى دويد و آن حضرت را ديد كه در زير درخت نشسته او را دربر گرفت و بوسيد و گفت اى فرزند كى تو را به اينجا آورده فرمود كه مرغ سفيدى مرا ربود و در ميان بال خود گرفت و اينجا گذاشت و من گرسنه و تشنه بودم از ميوهء اين درخت خوردم و از اين آب