و بهر كوه و دشت كه گذشتيم بر آن حضرت سلام كرد .
و بروايت ديگر كه مجلسى از كتاب انوار نقل كرده اين است كه آمنه چون وضع حمل او شد زنان بسيار آرزو كردند كه دايه آن حضرت شوند و روزى آمنه در پهلوى حضرت خوابيده بود ناگاه نداى هاتفى را شنيد كه اگر از براى فرزند خود مرضعه بخواهى اختيار كن از قبيلهء بنى سعد زنى را كه او را حليمه سعديه مىگويند و دختر أبى ذويب است پس هر زنى را كه مىآوردند آمنه اول نام او را مىپرسيد چون آن نام را نمىشنيد نمىپسنديد و چون در همهء بلاد قحط عظيم بهم رسيده بود به غير از مكه كه از بركت آن حضرت آبادان بود ازاينجهت زنان قبيلهء بنى سعد براى دايگى از اطفال أهل مكه متوجّه مكه گرديدند
و حليمه روايت كرده است كه چندان بر ما عيش تنك شده بود كه يك روز و دو روز مىگذشت كه براى ما قوتى بهم نمىرسيد و در علف صحرا با چهارپايان خود شريك بوديم .
پس شبى در ميان خواب و بيدارى ديدم كه مردى آمد و مرا در نهرى افكند كه آبش از شير سفيدتر و از عسل شيرينتر بود و گفت از اين تناول نما چون سيراب شدم مرا بجاى خود برگردانيد و گفت برو بسوى مكه كه براى تو در آنجا روزى گشاده مىباشد بسبب فرزندى كه در آنجا متولد گرديده است .
پس دست خود را بر سينهء من زد و گفت خدا شير تو را فراوان و حسن و جمال تو را مضاعف گرداند چون بيدار شدم بسوى قبيلهء خود رفتم گفتند اى حليمه ما عجب داريم از حال تو و از فزونى حسن و جمال تو كه از كجا آوردى و من حال خود را از ايشان مخفى مىداشتم پس بعد از دو روز نداى هاتفى به گوش جميع أهل قبيله رسيد كه اى زنان بنى سعد نازل شد بر شما بركتها و زايل گرديد از شما زحمتها بسبب شير دادن مولودى كه در مكه متولد گرديده است .
پس خوشا حال كسى كه او را شير دهد و به شير دادن او ظفر يابد چون أهل قبيله نداى آن هاتف را شنيدند همگى بسوى مكه روان گرديدند و بنزد آمنه رسيدند
رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي ) — صفحة 169
مساهمون: شيخ ذبيح الله محلاتى
ص١٦٩