و حليمه هرگاه قنداقه آن حضرت را حركت مىداد مىگفت : يا رب اذ اعطيته فابقه :
و أعله الى العلى و ارقه * و ادحض أباطيل العدى بحقه
و آن حضرت چندان بر دلهاى ايشان جاى كرد كه آن سرور را از دست يكديگر مىربودند و حليمه مىفرمايد هرگز مدفوع او را نديدم و نشستم و بوى بد از او استشمام ننمودم و روزى خواستم او را زينت كنم و بنزد عبد المطلب بياورم ديدم آن حضرت وارد خيمه شد و جرئت نكردم داخل خيمه شوم چون بيرون آمد نظر كردم به او ديدم سر مباركش شسته و موهايش را شانه كردهاند و الوان جامهها از سندس و استبرق بر او پوشانيدهاند .
پس از مشاهدهء آن احوال متعجب شدم و گفتم اى فرزند اين جامههاى فاخر و زينتهاى متكاثره از كجا است فرمود كه اى مادر اين جامهها را از بهشت آوردند و ملائكه مرا زينت كردند .
حليمه چون آن حضرت را بنزد عبد المطلب آورد و آن غرايب را بيان كرد عبد المطلب فرمود اى حليمه آنچه مشاهده مىنمائى از غرائب به كسى نقل مكن و هزار درهم و ده دست رخت و يك كنيز روميه بحليمه بخشيد و چون حليمه آن حضرت را بقبيله خود برد بيست و دو گوسفند داشت و چون آن حضرت از قبيله او بيرون آمد هزار و سى گوسفند و شتر بهم رسانيده بود از بركت آن حضرت و چون پانزده ماه از عمر شريف آن حضرت گذشت هركه آن حضرت را مىديد چنان مىپنداشت كه پنج سال از عمر او گذشته و چون نزديك شد كه عمر شريفش دو سال بگذرد شبى پسرهاى حليمه از چرانيدن گوسفندان محزون برگشتند و گفتند اى مادر امروز گرگى آمد و دو گوسفند از گلهء ما برد حليمه گفت خدا عوض مىدهد چون حضرت رسول سخنان ايشان را شنيد فرمود آزرده مباشيد كه فردا من گوسفندان شما را از گرگ مىگيرم بمشيت الهى ضمره پسر بزرك حليمه گفت عجب است از تو اى برادر كه در روز گذشته گرك گوسفند را برده است و تو فردا از براى ما پس مىگيرى .