آوردن حليمه براى شير دادن رسول خدا ( ص )
شاذان بن جبرئيل روايت كرده كه چون از عمر شريف رسول خدا چهار ماه گذشت آمنه بجوار حق پيوست و آن حضرت بىپدر و مادر ماند و از شدت مصيبت سه روز چيزى تناول ننمود و پيوسته مىگريست از اين حالت عبد المطلّب بىطاقت گرديد دختران خود عاتكه و صفيه را طلبيد و گفت اين فرزند دلبندم را ساكن گردانيد و دايه براى او تفحص نمائيد .
پس عاتكه به آن حضرت عسل مىخورانيد و جميع زنان شيرده بنى هاشم را طلبيد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم پستان هيچيك را قبول ننمود .
پس چهارصد و شصت مرضعه از اكابر قريش در خانه عبد المطلب جمع شدند آن حضرت پستان هيچيك آنها را قبول نفرمود و همى اضطراب مىكرد عبد المطلب غمگين گرديد و با حال پريشان از خانه بيرون آمد و بنزد كعبه رفت و در پناه كعبه نشست ناگاه مرد پيرى از قريش كه او را عقيل بن ابى وقاص مىگفتند حاضر شد عبد المطلب را محزون يافت گفت اى سيد حرم تو را چه مىشود و اين حزن و اندوه از براى چيست عبد المطلب فرمود سبب اندوه من اين است كه فرزندزاده من محمد از روزى كه مادرش برحمت حق پيوسته تا به حال از اضطراب قرار نمىگيرد و شير هيچيك از زنان مرضعه را قبول نمىنمايد و من در كار او بيچاره شدم و به اين واسطه اكل و شرب بر ما گوارا نيست .
عقيل گفت يا ابا الحارث من در ميان صناديد قريش زنى را مىشناسم كه از غايت عقل و فصاحت و صباحت و رفعت حسب و شرافت نسب نظير خود ندارد و او حليمه دختر ابو ذويب عبد اللّه بن الحارث است .
عبد المطلب چون اوصاف حليمه را شنيد غلامى از غلامان خود را طلبيد كه او