تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي ) — صفحة 160

مساهمون:

ص١٦٠
او را شمردل مىگفتند پس او را بر ناقهء سريع‌السيرى سوار كرد و فرمود شتاب كن بسوى قبيلهء بنى سعد بن بكر كه در شش‌فرسخى مكه است و پدر حليمه سعديه را حاضر كن پس آن غلام ابو ذويب را حاضر كرد در هنگامى كه نزد عبد المطلب اكابر قريش حاضر بودند چون نظر عبد المطلب بر او افتاد باستقبال او برخواست و او را دربر گرفت و در پهلوى خود جاى داد و گفت اى عبد اللّه تو را براى اين طلبيدم كه محمد فرزندزاده من از روزى كه مادرش از دنيا رفته در مفارقت مادر گريه و اضطراب مىكند و پستان هيچ زنى را قبول نمىكند شنيده‌ام كه تو را دخترى است شير دارد اگر مصلحت دانى او را براى شير دادن محمد حاضر سازى كه اگر شير او را قبول كند تو را و عشيرهء تو را توانگر گردانم . ابو ذويب كه نامش عبد اللّه است بسى از اين مژده شاد شد و بسوى قبيلهء خود برگشت و حليمه را بشارت داد پس حليمه غسل كرد بانواع طيب خود را معطر گردانيد و جامهاى فاخر پوشيده و با پدر خود عبد اللّه و شوهر خود به خدمت عبد المطلب شتافتند . چون عبد المطلب حليمه را به خانه عاتكه درآورد و حضرت رسول را در دامن او گذاشتند حليمه پستان چپ خود را براى آن حضرت بيرون آورد حضرت آن را قبول ننمود و بسوى پستان راست ميل مىكرد چون پستان راست او خشك بود هرگز طفلى از آن شير نخورده بود مضايقه مىكرد مىترسيد كه مبادا آن حضرت چون در پستان راست شير نيابد به پستان چپ ميل ننمايد و او مبالغه مىنمود . در دادن پستان چپ و حضرت اضطراب مىنمود در گرفتن پستان راست تا آنكه حليمه گفت اى فرزند اين پستان راست را بمك تا بدانى كه شير ندارد چون پستان ايمن را در دهان آن صاحب ميمنت گذاشت در حال سرشار از شير شد به حدى كه از اطراف دهان آن حضرت مىريخت پس حليمه متعجب گرديد و گفت بسى عجب است امر تو اى فرزند به خدا قسم دوازده فرزند را از پستان چپ شير داده‌ام و يك قطره شير از پستان راست من بيرون نيامده و اكنون از بركت تو مملو از شير گرديده