ملا صالح برغانى در معدن البكاء گويد حضرت در آن حال ندا در داد يا زينب يا ام كلثوم يا سكينة يا رقية يا فاطمة عليكن منى السلام فهذا آخر الوداع ) اين وقت عليا مخدره زينب عرض كرد يا اخى ايقنت بالقتل برادر بقتل خود يقين كردى حضرت فرمود گيف لا ايقن و ليس لي معين و لا نصير چگونه يقين نكنم و حال آنكه معينى و ناصرى ندارم و كانكم غير بعيد كالعبيد يسوقونكم امام الركاب و يسومونكم سوء العذاب اى خواهر گويا مىبينم كه در اين نزديكى شما را مثل بندگان و كنيزان اسير كردهاند و شما را در جلو اسب مىدوانند و عذاب مىكنند زينب خاتون چون اين بشنيد اشك از ديدهاش جارى شد با دل سوزان شروع بشيون و فغان نمود و گفت وا وحدتاه وا قلة ناصراه وا سوء منقلباه وا شوم صباحاه فشقت ثوبها و نشرت شعرها و لطمت على وجهها
چه شه نهاد بعزم جهاد روى بدشمن * گرفت زينب زارش بعجز گوشهء دامن
كه اى تو جان گرامى جدا مشو ز بر من * شبم به روى تو روز است و ديدهام به تو روشن
و ان هجرت سواء عشيتي و غداتى * بهر طريق بود جان بجستجوى تو باشد
بهر حديث بود لب بگفتگوى تو باشد * شبان تيره اميدم بصبح روى تو باشد
بهر كجا بروم دل در آرزوى تو باشد * فقد افتش عين الحياة فى الظلمات
فقالت زينب مهلا يا اخى توقف حتى اتزود من نظرى اليك فهذا وداع لا تلاقى به عدهاى برادر آرام گير و تعجيل مكن زمانى توقف بنما تا از ديدن روى تو توشه برگيرم و از گلستان جمال تو گلى بچينم كه اين وداع آخرين است كه ديكر نخواهم ديد و همى بوسه بدست و پاى برادر مىزد و نالهء دلسوز از سينه مىكشيد و حضرت حسين همىفرمود مهلا يا بنت المرتضى ان البكاء طويل
راه شام اى جان من منهاج تو است * وان خرابه شام غم معراج تو است
چون خرابه گشت جايت شاد باش * تا كه گنج حق شود بر خلق فاش
رو اسيرى را كنون آماده باش * امر حق را بنده و آزاد باش
هان برو زينب كه دردت بىدواست * دردمند حق طبيب دردهاست