مسلم بن قتيبة الدينوري در الامامة و السياسته « 1 » و عبد الملك بن بدرون حضرمى اشبيلى در كتاب اطواق الحمامة و صاحب نصائح الكافيه « 2 » و ملخص عبارت ابن قتيبة به فارسى اين است كه يزيد بن معاويه شبى خواب از چشم او پريد و كنيزكى رقيق نام در نزد او تغنى مىكرد و لكن اثر حزن و اندوه چندان در يزيد ملاحظهء كرد كه دانست به اين تغنيات رفع نشود در خلال اين حال يزيد گفت ندانم شكايت پدر خود نزد كى برم كه رسيدگى به حال من ندارد و پرسش از احوال من نمىكند مانند اوئى سزاوار نيست كه از مثل مني تغافل داشته باشد و درد مرا نداند و از پى دواى آن بيرون نشود و مرا در بوتهء نسيان گذارد -
رقيق گفت جان من فداى تو باد همانا پدر تو معاويه از مراحم اشفاق در حق تو چندان سعى كرده كه پدران نسبت بفرزندان خود هرگز چنين نباشند همانا شكر اين نعمت بگذار و سعى پدر را دربارهء خود در بوتهء نسيان مگذار يزيد چون اين كلمات بشنيد از گفته خود پشيمان شد ترسيد پدرش معاويه بشنود و از او در خشم شود رقيق چون از نزد يزيد مراجعت كرد بنزد معاويه آمد و قصه را بازگفت كه يزيد از تو شكايت دارد معاويه چون اين بشنيد گفت واى بر او من چگونه پدرى از براى يزيد هستم و كدام حق او را ضايع گذاشتم و چنان كه شايد و بايد درباره او كوتاهى روا ندارم اى رقيق بتعجيل برو او را حاضر كن تا بدانم او را چه پيش آمده و از من دربارهء خود چه بىمهربانى ديده رقيق رفت يزيد را حاضر كرد معاويه روى با يزيد آورد و گفت اى فرزند من با تو چه كردهام و در امر تو كدام تو اين را روا داشتهام كه از من شكايت آغاز كردهاى همانا كفران نعمت من نمودى و عاق من گرديدى چه آنكه چندان در ترقى تو سعى كردهام تا آنكه ترا خليفه خود گردانيدم و بر اصحاب رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ترا رئيس و پيشوا قرار دادم و هميشه در سر و علانيه نگران حال تو هستم و در اظهار محبت با تو چندان مبالغه كردم كه مردم مرا به آن ملامت كردند .
هامش
( 1 ) ص 155
( 2 ) ص 97