انى زعيم لك ام وهب * بالطعن فيهم تارة و الضرب
ضرب غلام مؤمن بالرب * حتى يذيق القوم مر الحرب
انى امراء ذو مرة و غضب * و لست يا لخوار عند النكب
حسبى الهى من عليم حسبى
و چون شير شرزهء يا اژدهاى دمنده خود را بر قلب سپاه زده و از يمين و شمال همىداد مردانگى داد چندانكه دوازده پياده و نوزده تن سواره را عرضه هلاك گردانيد
و در كتاب تحفة الحسينة آورده است كه وهب هفتاد تن از لشكر اشقيا بدار البوار فرستاد .
اين وقت مردى از لشكر كوفه فرصتى بدست كرده دست راست وهب را با تيغ از تن باز كرد وهب شمشير را بدست چپ ماخوذ داشت و پاى از تقديم جهاد فرونگذاشت مردى از قبيله كنده نيز ضربتى بزد و دست چپش را قطع كرد اين وقت زوجهء وهب عمود خيمه بگرفت و به حربگاه درآمد و گفت اى وهب پدر و مادرم فداى تو باد چند كه توانى رزم مىكن و حرم رسول خدا را از دشمن دفع ميده وهب گفت ايزن تو آنكس بودى كه مرا بتقاعد از جنك مىگماشتى و از جنك باز مىداشتى اكنون چه افتاد ترا كه دق باب مبارزت مىنمائى و مرا تحريص بجهاد مىنمائى گفت آنگاه دل از جهان بركندم و از زندگانى دست شستم گه نداي حسين را شنيدم كه همىگفت وا غربتاه وا قلة ناصراه وا وحدتاه ا ما من ذاب يذب عنا ا ما من مجيرنا آيا كسى هست كه دشمنها را از ما دفع دهد آيا كسى هست كه ما را پناه دهد در آنوقت اهل بيت بهاىهاى بگريستند با خود گفتم كه زندگانى بعد از آل رسول خدا بچه كار آيد عزيمت درست كردم كه با اين قوم رزم زنم تا جان بر سر اين كار گذارم وهب گفت اى زن باز شو كه ترا جنك نفرمودند گفت من روى از جنك برنگردانم تا باتفاق تو در خون خويش غوطه زنم وهب را چون دست نبود كه او را ماخوذ دارد با دندان جامه او را بگرفت و بازداشت زن خود را خلاص كرده وهب فرياد برداشته و به حضرت حسين استغاثت جست
فقال الحسين جزيتم من اهل بيت خيرا ارجعى الى النسا بارك اللّه فيك فانه ليس عليكن قتال .