سرو را بندهنوازى كن ساز * جندقى را بنگاهى بنواز
گفتم اين شعر بعيد مولود * تا شود توشه بروز موعود
اثر طبع فائز مازندرانى در مدح زينب ع
عصمت صغرى كه او زينب كبرى است نام * زكيئه و طاهره فاطمه زهراست مام
جد كبارش بود حضرت خير الانام * باب گرامى وى على عالىمقام
برادرانش يكى حسين و ديگر حسن * جلال او از علو بعرش رايت زده
عصمت او برملا بانك ولايت زده * كرامتش آشكار كوس رسالت زده
لسان وى در سخن نوبت آيت زده * عيان كه اين گل بود ز گلبن ذو المنن
شير ز پستان علم خورد همى تا فطام * ز سفرهء حلم برد اغذيهء صبح و شام
بدامن مصطفى هماره بودش مقام * زينب دامان باب كه زين اب يافت نام
ز دست حق تربيت يافت ز سر على * سيلى حسنش ببين به چهره ماهتاب
كم ز يكى زرهاى ز پرتوش آفتاب * ز غيرت كبريا بروش بودي نقاب
كه گفت ديد اجنبى جمال وى بىحجاب * ديده ببيند مگر خداى را اهرمن
بصبر ختم رسل بچهرهء زهرا جمال * به علم همچون حسن بزهد حيدر خصال
بورطهء ابتلا حسين اندر فعال * ازين بزرگى زهى ازين جلالت تعال
چه زن كه شأنش زند بمردها تو دهن * بمدحش اين بسكه در زمين كرب بلا
سپرد با اينكه بود حضرت زين العبا * حسين در دست وى عيال خود از وفا
بصبر پيغمبرى ديد همه ابتلا * بقدرت داوري كشيد جور ز من