وكتب إليه السّنائىّ في الجواب هذه القصيدة الفاخرة الّتى تهوى إليها أفئدة أولى الألباب :
كار عاقل نيست بر دل مهر دلبر داشتن * جان نگين مهر مهر شاخ بىبر داشتن
از پي سنگين دل نامهربانى روز وشب * بر رخ چون زر نثار گنج گوهر داشتن
چون نگردى گرد معشوقي كه روز وصل أو * بر تو زيبد شمع مجلس مهر أنور داشتن
هركه چون كركس به مردارى فرود آورد سر * همچو طوطى كي تواند طعم شكر داشتن
رايت همت ز ساق عرش بايد برفراشت * تا توان أفلاك زير سايهء پر داشتن
تا دل عيسى مريم باشد اندر بند تو * كي روا باشد دل اندر بند هر خر داشتن
يوسف مصرى نشسته با تو اندر انجمن * زشت باشد چشم را بر نقش آذر داشتن
احمد مرسل نشسته كي روا دارد خرد * دل أسير سيرت بو جهل كافر داشتن
ثمّ ذكر منها :
بحر پر كشتيست ؛ ليكن جمله در گرداب خوف * بىسفينه نوح نتوان چشم معبر داشتن
من سلامت خانهء نوح نبي بنمايمت * تا توانى خويشتن أيمن ز هر شر داشتن
رو مدينه علم را در جوى پس در وى خرام * تا كي آخر خويش را چون حلقه بر در داشتن
چون همىدانى كه شهر علم را حيدر در است * خوب نبود غير حيدر مير ومهتر داشتن
خضر فرّخ پى دليلي را ميان بسته چو كلك * جاهلي باشد ستور لنگ رهبر داشتن
ومنها .