تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رجال و مشاهير اصفهان ( الاصفهان ) ( فارسي ) — صفحة 97

مساهمون:

ص٩٧
شكايت و عتاب را بسيار كرد تا ابو مسلم در جواب او اظهار داشت پس از اين كوشش‌ها ، پس از اين اقدامات ، پس از اين استقرار خلافت در خانواده شما شايسته نيست كه اين‌طور مرا مورد خشم خود قرار دهى . منصور برآشفت و گفت همه اين كارها به بخت و اقبال ماها شد كه اگر كنيزك سياهى به جاى تو بود همين كارها از او ظاهر شده بود . تويى كه در نوشتجاتت اسمت را مقدم بر اسم من مىنويسى ، تويى كه عمه مرا خيال كرده‌اى تزويج كنى ، تو گمان كرده‌اى كه از اولاد عباس هستى . ابو مسلم زمينه مطلب به دستش آمده دست منصور را گرفته مىفشرد و بوسه مىداد و عذرخواهى مىكرد تا بتواند به اين تدبير از اين دام بيرون افتد و آنچه بايد كرد بكند . ولى منصور بيدارتر از اين بود كه چنين مار زخم‌خورده‌اى را در اين هنگام رها سازد ، آخر كلامى را كه به او گفت به خود نفرين نمود اگر او را هلاك نسازم ، و دست‌ها را به يكديگر كوفت كه جماعت روى ابو مسلم ريختند و منصور فرياد مىزد و دشنام مىداد كه زودتر او را خلاص سازيد . ابو مسلم اولين ضربتى كه به او رسيد به منصور رو كرد كه مرا نگاه‌دار براى دفع دشمنان خود . منصور جوابش گفت با حيات تو هيچ ديگر مرا اميد زندگى نيست و كدام دشمن از براى من سخت‌تر از تو است . پنجشنبه پنج روز به آخر شعبان مانده در سال صد و سى و هفت اين واقعه اتّفاق افتاد . پس از كشته شدن ابو مسلم جسد او را در گليمى پيچيدند و گذاشتند ، يكى از اعيان دولت بىخبر در آن‌وقت وارد شد منصور از او پرسيد كه عقيده تو در خصوص كار من با ابو مسلم چيست ؟ جواب داد كه اگر مويى از سر ابو مسلم به دست تو افتاد فورى او را هلاك كن هلاك كن ! هلاك كن ! منصور گفت : اطاعت امر شما را كرده‌ام اين است كشته او در ميان گليم افتاده . به منصور گفت : امروز را تو بايست روز اول خلافت خود حساب نمايى .