تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رجال و مشاهير اصفهان ( الاصفهان ) ( فارسي ) — صفحة 552

مساهمون:

ص٥٥٢
ز چيست گاهى هنر را نمىكنى تمييز * تو نيز نه به هنر در زمانه ممتازى ؟ به‌سوى من تو به بازى نگه مكن كه به كلك * دلم به گيسوى حوران همىكند بازى اگرچه تلخ بود ، يك‌سخن ز من بشنو * چنان‌كه او را دستور جان خود سازى تو اين سپر كه ز دنيا كشيده‌اى بر روى * به روز عرض مظالم چنان بيندازى كه از جواب سلامى كه خلق را با تو است * به هيچ مظلمهء ديگرى نپردازى
دولتشاه سمرقندى در ذيل حالات ظهير الدّين فاريابى آورده كه چون ظهير از نيشابور به اصفهان رفت ، روزى نزد صدر الدّين عبد اللّطيف خجندى - قاضى القضات كه قاضى اصفهان بود - رسيد و از او التفات شايسته نديد ، قطعه فوق را بديهتا گفت و به دست قاضى القضات داد . بدين قرار اصل اشعار از ظهير [ الدّين ] فاريابى است . بالجمله چون اركان دولت ، شاه را نسبت به او بىميل ديدند ، آن‌ها هم با او اظهار بىميلى كردند . عمده مكتوبى براى آن‌ها فرستاد كه نوشته بود :
هنر چه عرض كنم بر جماعتى كه ز جهل * ز بانگ خر ، نشناسند نطق عيسى را مرا اگر ز هنر نيست راحتى ، چه عجب * ز رنگ خويش نباشد نصيب جنّى را