تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رجال و مشاهير اصفهان ( الاصفهان ) ( فارسي ) — صفحة 551

مساهمون:

ص٥٥١
حضور شاه فرستاد :
ز روزگار ، مرا قصه‌ها بسى است كه نيست * مجال آنكه كنم شمه‌اى از آن تقرير ز پشتىِ كرمت كردم اين عتاب كه او * مشير محرم من بود اندرين تدبير اگرچه رسم بزرگى ، تو خودشناسى ، ليك * بگويمت سخنى ، آن ز من به خورده مگير كسى كه بر سر احرار ، سرورى جويد * روا ندارد در حق من چنين تقصير
بعد از چندى باز اين اشعار را براى شاه فرستاد :
جواهرى كه به مدح تو نظم مىكردم * بدل شد از خنكى تو ، سرد چون ژاله چه سودم از يد و بيضا ، چو تو نمىدانى * بيان صحبت موسى ز بانگ گوساله يكى از اين حركتهات اين بود گاهى * فروبرى به زمين نام و ننگ صدساله
شاه‌عبّاس بعد از خواندن اين اشعار زهرآگين ، چشم محبّت از او پوشانيد تا آنكه باز مير عماد قطعهء ذيل را در طى مكتوبى جهت شاه فرستاد :
بزرگوارا دنيا ندارد آن عظمت * كه هيچ‌كس را در وى رسد سرافرازى شرف به علم و عمل باشد و تو را همه هست * بدين نعيم مزوّر چرا همىنازى