شاهزادهها و مدرسهء الماسيّه و مدرسهء مباركه مىنمايد . و حاجى كرباسى را در اصفهان پيدا مىكند ، در سنهء هزار و صد و هشتاد و قبل از بلوغ حاجى كرباسى ، پدر او وفات نموده كه هزار و صد و نود است ، و مدفن او در تختهفولاد و قريب به قبر فاضل هندى است .
برحسب وصيت او ، آقا محمّد بيدآبادى تكفّل امر صغير او و اموال او را مىنمايد . آقا محمّد علاوه بر مباشرت حال معاشى صغير ، مواظبت از تعلّم و تربيت او هم داشته از درس و مشق كه خود او عهدهدار بوده است شخصا .
چنانچه در تعداد اساتيد حاجى كرباسى بعد از ذكر اسم حاجى محمّد حسن پدر او ، آقا محمّد [ را ] نوشتهاند . حتّى يكى از سرمشقهايى كه آقا محمّد جهت او نوشته بوده است و خط خوشى داشته ، مضمونش اين است :
هزار سال بود از تو تا مسلمانى * هزار سال ديگر تا به شهر انسانى
( فراست را تماشا كن ) !
تا زمان بلوغ نزد آمحمّد معاش و تحصيل داشته كه در آنوقت آمحمّد او را روانهء حج مىسازد . بعد از مراجعت از حج عازم توقّف عتبات بوده كه خبر وفات آمحمّد را مىشنود و با اشكالاتى تصادف مىكند . از جمله آنكه فروشندگان حمّام على اكبر بعد از فوت آمحمّد با غيبت حاجى ، حمّام على اكبر را تصرّف و دعوى ملكيّت كرده بودند ، حاجى هم كه سند انتقال و وقفنامه را در دست نداشته ، به سبب آنكه نزد آمحمّد بوده است ، آمحمّد آنها را پنهان مىداشته و كسى اطّلاع نداشته ، تا بعد از چندى برحسب اتّفاق حاجى ادعا مىكند كه آمحمّد را در خواب ديدم و گفت در فلان موضع از اطاق كه حاليّه مخروبه شده است بسته اسانيد زير آوار موجود مىباشد . مىرود آنجا را تفتيش مىكند اسانيد را پيدا كرده ، جواب مدعىها را مىدهد و حمّام را تصرّف مىكند و اصلاح كارهاى خود را كرده ، باز به عتبات مسافرت مىكند جهت تحصيل .