كسى كو هواى فريدون كند * سر از بند ضحاك بيرون كند
چو آن پوست بر نيزه برديد كى * به نيكى « * » يكى اختر افكند پى
بياراست او را به ديباى روم * بگوهر برو پيكر از زرّ « * * » و بوم
بزد بر سر خويش چون گرد ماه * يكى فال فرخ پىافكند شاه
فروهشت ازو سرخ و زرد و بنفش * همىخواندش كاويانى درفش
ازآنپس هرآنكس كه بگرفت گاه * به شاهى به سر برنهادى كلاه
بر آن بىبها چرم آهنگران * برآويختى نو به نو گوهران
ز ديباى پرمايه و پرنيان * بر آنگونه گشت اختر « * * * » كاويان
كه اندر شب تيره خورشيد بود * جهان را از او دل پراميد بود
از مورّخين قديم اسلام نيز طبرى و ابو ريحان بيرونى ، شرحى از خروج كاوه و وصف اين عَلَم ملى آوردهاند كه تقريبا مطابق با بيانات فردوسى است .
طبرى گويد ، مردى از عامه از اهل اصفهان موسم به كابى ، عصايى را كه در دست داشت برداشته و انبانى كه با او بود بر سر عصا نصب نموده و مردم را به مجاهده دعوت كرده ، و گويد ، عَلَم مزبور از پوست شير بود و سلاطين ايران طلا و ديبا بر آن پوشانيدند .
و نيز گويد ، اين عَلَم را جز در امور بزرگ ، نمىكشيدند و جز براى شاهزادگان وقتى كه به كارهاى بزرگ فرستاده مىشدند ، برنمىافراشتند .
و بازگويد كه كابى از اصفهان با اتباع خود راه افتاد و چون نزديك محل ضحاك رسيد ، ضحاك را هراس دامنگير شد و فرار كرد و عرصه براى عجم
هامش
( * ) در اصل بلنگى
( * * ) در اصل مرز
( * * * ) در اصل آخر