كه من از خانوادهء بزرگى هستم ، دخترى از اين زن داشتم ، مردى او را خواستار شده به او تزويج كردم و دو سال است از فاضل قوّت خود جهازيّه براى او تدارك مىنمايم ، شب گذشته اين زن به من اظهار داشت كه تشك و چند مخدهء ديباج از براى دختر تدارك كن ، به او گفتم مرا قدرت اين كار نيست و ميانهء ماها به خشونت گذشت ، تا به او گفتم دست مرا گرفته از خانه بيرون ببر تا ببينم چه پيش مىآيد و همينكه اين جماعت مژدهء اين مقصود دادند مرا اين حالت دست داد .
صاحب به او گفت اكنون تشك و مخدههاى ديباج را لوازم ديگرى بايست ، و جهاز شايستهء آن تشك و مخدهها برايش خريدارى كرده و هم شوهر دختر را حاضر نمود و انعام شايانى نيز به او داد .
از مسافرت هروقت مراجعت مىكرد و نزديك به شهر اصفهان مىرسيد توقّف مىنمود و به اطرافيان خود اظهار مىداشت مطالب خود را از من در اينجا بخواهيد ، آنها را انجام داده وارد شهر مىشد و تصوّر مىكرد كه دخول شهر اصفهان باعث بخل و امساك در او مىگردد . ديگر از خصايص صاحب مراتب علميهء اوست كه تأليفات او و شهادت مورخين گواه او مىباشند .
در محرّم سيصد و چهار در رى خبر وفات مادر صاحب را در اصفهان به او دادند ، مجلس تعزيه گرفت و سه روز نشسته بود ، فخر الدوله جهت تسليت به آنجا رفت و نشست و اظهار تألم نمود .
اشخاصى مانند منوچهر بن قابوس ملك جبل ، و فولاد بن مانادر از ملوك ديلم ، پاى برهنه بر او وارد شدند و زمين بوسيدند . در ربيع الاول سيصد و هشتاد و چهار ، دختر ابو الفضل بن داعى را جهت سبط خود ، عبّاد بن حسين خواستگارى كرد و زر و سيم بسيار انفاق نمود . فخر الدوله در اين وقت صد طبق زيادتر زر از جاننثار فرستاد .
در اطاقى كه درازتر از پنجاه زارع بود سفره مىگستراند . محلّ تدريس او
رجال و مشاهير اصفهان ( الاصفهان ) ( فارسي ) — صفحة 351
مساهمون: مير سيد على جناب
ص٣٥١