كه هيچوقت صاحب در ايّام وزارت خود كسانى كه را كه عصر رمضان به منزل او داخل مىشدند نمىگذارد قبل از افطار كردن بيرون روند . براى افطار روزهاى ماه رمضان اغلب هزار نفر در منزل او افطار مىكردند ، بخششهاى او در ماه رمضان معادل تمام سال بوده . گويند يكى از بزرگان مقدارى كتاب جهت او هديه فرستاد ، صاحب ، يك جلد آن را ضبط نمود و باقى را مسترد داشته به او شعرى نوشت ، مضمونش اينكه : من هميشه گفتهام بگير و هيچوقت نگفتهام بده .
از صاحب « * » . . . روايت كردهاند كه در وقت طفوليّت ، صاحب هر روز مىخواست به مسجد رود جهت قرائت ، مادر او يك دينار و يك درهم به او مىداد كه در راه صدقه دهد ، هنگامى كه بزرگ شد به فراشهاى خود قدغن نموده بود كه همهشب زير رختخواب او يك دينار و يك درهم بگذارند كه صبح برداشته صدقه دهد و اين عادت فراموش نشود ، مدّتها به اين وضع مىگذشت ، تا شبى فرّاش ، فراموش كرده بود گذاشتن دينار و درهم را . هنگام بيدار شدن و اداى نماز ، صاحب دينار و درهم را نيافت ، از اين قضيه تحيّر نموده براى كفاره حكم داد به فرّاشها كه آنچه در آنجا از فرش موجود است برچينند و بيرون برده به اوّل فقيرى كه ملاقات مىكنند بدهند . اتّفاقا به سيّد نابينايى برخوردند كه بر دست زنى تكيه داده بود ، گفتند قبول كن اينها را و بگير ، پرسيد چيست ؟ جواب دادند تشك و مخدّهء ديباجى است . سيّد از شنيدن اين كلمه بىهوش افتاد ، صاحب را از حال او خبردار ساختند ، امر داد تا سيّد را آوردند و معالجه كرده و به هوش آمد ، از او پرسيد سبب اين حالت تو چه بود ؟ سيّد جواب داد كه اگر مرا تصديق نمىكنيد از اين زن سؤال كنيد و شرح قضيه را گفت
هامش
( * ) در اصل ناخوانا