حاجى محمّد ابراهيم كلباسى مرافقت داشتهاند ، به سبب انس او به اصفهان مىآيد ، بههرحال در سنهء هزار و دويست و هفده وارد اصفهان شده ، با كمال تنگدستى در مدرسهء چهارباغ منزل مىنمايد و مجلس درس آراستهاى پيدا مىكند . تا اينكه روزى خادم مدرسه به او اظهار مىنمايد كه توطّن شما در اين مدرسه بعضى را دلتنگ نموده به من امر كردهاند كه شما را خارج كنم .
سيّد بىتأمّل يك كتاب و يك بقچه كه تمام دارايى او بوده است برداشته بيرون مىآيد . پس از آن در مدرسهء شاهزادهها ساكن مىگردد . حكايتى كه از سخاوت جبلّى او نقل مىكنند : زن فقيرهاى درب حجرهء او به تكدّى مىآيد .
كتابى را كه منحصرا داشته به آن زن عطا مىكند ، در وقت بيرون رفتن زن از مدرسه ، حاجى محمّد ابراهيم كلباسى كه به ديدن سيّد مىآمده است با او تصادف مىكند و كتاب را از او خريده وارد اتاق سيّد مىشود ، جهت سيّد خريد خود را حكايت مىكند و سيّد عطا نمودن كتاب را به او مىگويد . حاجى كلباسى كتاب را هديه مىدهد به سيّد . چندى بعد سيّد را به امامت مسجد حاجى طالب واقعه در دروازه نو انتخاب مىكند ، و در همان محله جهت او منزلى فراهم مىسازند تا شبى را در مراجعت از مسجد با جمعى كه همراه عروس مىرفتند و تنبك مىزدند تصادف مىكند ، سيّد تنبك آنها را مىشكند . جماعت چون اين را نامبارك مىدانستهاند سيّد را گرفته مىبرند به خانه در اطاقى حبس مىسازند .
روز بعد خبر به امامجمعه مىرسد او مىفرستد حاجى را مطّلع مىكند . حاجى در مقام استخلاص سيّد و رفع توهين از او اقداماتى مىكند . 84
بعد از اينجا سيّد را به مسجد ميرزا باقر واقع در بيدآباد به امامت منصوب مىسازند . وقتى سيّد به سبب كسالت و تغيير آبوهوا چند روزى در سمت كرون و فريدن مىرود ، در مراجعت او حاجى كلباسى ، مىفرستد در بازار جار مىزنند كه امروز ظهر مطلب لازمى است ، مردم در مسجد حكيم حاضر شوند .
رجال و مشاهير اصفهان ( الاصفهان ) ( فارسي ) — صفحة 256
مساهمون: مير سيد على جناب
ص٢٥٦