گفتم از دل برود چون ز مقابل برود * غافل از آنكه چو رفت ، از پى او دل برود
و نيز :
شيوه شمع ، رخ افروختن و سوختن است * ما به اين خوش كه به فكر پر پروانهء ماست
خرد ( شاعر )
نامش ميرزا علىمردان خان ، در اصفهان به كسب كمالات متداوله پرداخت ، بيانش بر قدح و مدح بوده ، اهاجى ركيكه مىگفته ، عاقبت توبه كرد ، در هزار و صد و نود و هشت در نخجوان درگذشت . « * » از اوست :
تكاور چون به هر ميدان دهد جولان به كف چوگان * شود جرم زمين غلطان چو گو در پيش چوگانش
بدانسان كز شهاب احسان گدايان را طمع باشد * بود چشم كرم دائم شهان را از گدايانش
خرّم ( شاعر )
اسمش ميرزا هاشم ، از معاريف اعيان اصفهان بوده گاهى غزلى مىسروده . « * * » از اوست :
بر زبان ، نام تو دائم بايدم بردن ، ولى * رشك نگذارد كه از دل بر زبان آرم ، تو را
هامش
( * ) مجمع الفصحاء ، ج 2 ، ب 1 ، ص 248 .
( * * ) مجمع الفصحاء ، ج 2 ، ب 1 ، ص 245 .