در مجالس مىنموده و دعاوى بلندى هم نسبت به خود پيدا كرده و خود را مصلح بشر پنداشت ، و از معجزاتى كه براى خود معيّن نموده بود يكى اين بود كه حبهاى درشت آتش زغال را در دهن مىگذارد و مىجويد تا خورد مىشد و منتفى مىگشت بيرون مىانداخت ، ديگر آنكه شاخههاى پرخار گلسرخى را از پايين به بالا كه طرف تيزى خارها واقع است با دو انگشت خود كه به شاخه مىكشيد تمام خارها را مىسترد و به دستش آسيبى نمىرسيد ، اغلب اين كار را براى پيوند زدن 60 گلهاى سرخ مىكرد و چون پيوندهايى كه او زده بود نوعا گرفته بود اين را معجز سيّم خود مىدانست . در وقت صحبت و دعوى ابتداء فقط اطّلاع بر علوم مختلفه را - با نداشتن سواد - مىكرد و بعد مرشد مىشد ، و بعد بالاتر شعر هم مىگفت و دودى تخلّص داشت . از اوست كه در حالت احتضار با نهايت ضعف ، كه نويسنده - [ مير سيد على جناب ] - با زحمت گوش خود را در دهان او گرفته بود و شنيده و مىنوشته :
ز يك تجلّى جانان ز قيد جان رستم * غنى شدم به نگاهى اگر تهىدستم
ميان ما و تو زاهد بس است اين برهان * تو دستگير هوا ، من به عشق پاىبستم
ز من مپرس كه مست و خراب از چه شدى * از او بپرس كه داد اين پياله بر دستم
ز عشق و بادهپرستى چرا كناره كنم * در اين دوروزه غنيمت بود كه تا هستم
به يك مشاهده دادم به دو جهان ، سه طلاق * ز قيد چهار عناصر چو عارفان جستم