ذرّهاى از مهر اين جهان سر راه است * رمزى از اين دان حديث عيسى و سوزن
باطنت ار تيره ظاهرى عملت هيچ * گند بغل را چه سود عنبر و لادن
دامن تو قدسيان به لابه بگيرند * گر تو بر اين خاكيان كشانى دامن
بالاخره در همان مدرسهء دارالشفاء تا آخر ايّام حيات كه سال هزار و سيصد و چهارده باشد زيست نمود و ايّام مرض را در خانهء صدر العلماء گذرانيد و درگذشت .
جمال الدّين عبد الرزاق
اسمش محمد ، پدر كمال الدّين [ اسماعيل و ] در عرفان و شعر سمت استادى و محترم است نزد آنها ، با خاقانى معاصر بوده زمان محمّد خوارزم 48 شاه .
در فنون و معارف و ادب استاد معروف است ، مراسلات نظم و نثر او با خاقانى زينتافزاى اوراق است ، فرزند او كمال الدّين اسماعيل است كه او هم از اساتيد شمرده شده . از اوست : 49
گويند صبر كن كه شود خون ز صبر ، مشك * آرى شود وليك ز خون جگر شود
تو را ز مشرق پيرى دميد صبح ، مخسب * كه خواب تيره نمايد چو صبح شد روشن
شب جوانى ناگاه روز پيرى شد 50 * كه ديد زنگى به رومى آبستن