و هم مىگويد چون تصنيف تازه مشكل بلكه غيرممكن بود چيز مستقلى ننوشتم غير از حواشى بر حكمت متعاليه و اسفار ، به واسطهء قناعت فطرى هيچگاه از كسى تقاضايى نكرده . گاهى هم شعر مىگفته و اين قصيده از اوست ، قصيده :
خويش بنشناسى اى فروشده در تن * تن بِهِل اين غفلت دراز ، پراكن
چند نمايى كه تو منى ، بنه اين ريو * هى تن خاكى كه نيستى تو همى من
گر تو منى چون به رفق و قاعده گاهى * از چه منم اندر آن زمان خوش روشن ؟
وقتى اگر جان فسرده گردد نالان * از قبل رنج تن خلاف مبر ظن
زان كه گهى افتد آنكه پژمان گردد * مرد ز ويرانى سراى نشيمن
چرخ به دست قضا فلاخن گردان * خلق به دو در ميان سنگ فلاخن
دلت در اين غمكده نگردد شادان * خواه به گلشن خرام و خواه به گلخن
مهبط احجار اين فلاخن نيلى * كس بنداند به غير ايزد ذو المن
گردون چون هاون است كو به حوادث * نرم شدم اندرين مطبق هاون