و نيز :
دل به شكنج زلف تو رفت و خبر نشد از او * مرغ به شب ، ولى كند گم ره آشيانه را
و نيز :
تا لب چشمهء حيوان لبت در ره دل * خطرى هيچ بهجز چاه زنخدان تو نيست
و نيز :
گريزد صيد وحشى هركجا صياد را بيند * دل من نيست صيدى كز پى صياد برخيزد
بدر الدّين جاجرمى
اصلا اهل خراسان و در اصفهان نشو و نما يافته ، خواجه شمس الدّين صاحب ديوان بر او التفاتى داشته ، در مراتب شاعرى شاگرد مجد الدّين همگر شيرازى است ، در گفتن شعر 44 ظريفه التزام مىسپرده . از اوست :
دنيا چو محيط است و كف خواجه نقط * پيوسته به گرد نقطه مىگردد خط
پروردهء او كه و مِه و دون و وسط * دولت ندهد خداى كس را به غلط
اين رباعى را در مدح خواجه شمس الدّين صاحب ديوان گفته ، صاحب ديوان هم نظما حواله سيصد برّه به او صله داده و نوشته :
سيصد برّه سفيد چون بيضهء بط * كو را ز سياهى نبود هيچ نقط
از گلّهء خاص ما نه از جاى غلط * چوپان بدهد به دست دارندهء خط