هيبتش آتش دمى كه بحرش طعمه * رفعتش آبستنى كه چرخش مولود
وهمش عنقا كند به عالم پيدا * سهمش دريا كند به گيتى مفقود
مهر زرايش چو ذره سازد منظور * چرخ ز جاهش چو پايه خواهد پيمود
ساحت چرخ و مساحت پى مفلوج * طلعت مهر و نظاره ديدهء مرمود
اى اثرت گردش فلك را مخدوم * اى گهرت عصمت ملك را مسجود
لجهء ناورد را ز ميغ تو توفان * الفت پيوند را ز تيغ تو بدرود
هرچه تو خوانى چو عقل باشد مقبول * هرچه تو رانى چو جهل باشد مردود
قصهء رزمت هرم درآرد به امرد * حصهء بزمت گهر بزايد ز امرود
هيچ به طبع اندرت نشايد جز عدل * هيچ به دست اندرت نيايد جز جود
تا نبود نزد حق خلاف چو طاعت * تا نبود پيش عقل بود چو نابود
وحى به ديباى نقبه قلمت تار * فتح به منسوج پرده علمت پود
در مراجعت از ايران به دكن در صفت دريا و كوه و رنج راه و مدح راجه چند و لعل گفته
همى به خاطرم آساى آسمان آيد * مگر به ديدهام آن فرخ آستان آيد
بلى ستانه دستورم آيدى به نظر * كه در بخاطرم آساى آسمان آيد
ايا ستانهء دستور اين گمان بودت * كه نيريت دگرباره مدحخوان آيد
كسى كه راند در آن سهمگين بحار و جبال * بگو چگونه رود يا رود چسان آيد
چه راهها كه بپيمود بيكران و شگرف * كه عمر خضرش ز انديشه بر كران آيد
همى به باديهاش خارها شكست بپاى * كه خارهاى مغيلانش پرنيان آيد
وحوش آنهمه شير ژيان كه مهر ز بيم * رود به سرشان وقتى كه با كمان آيد
طيور آنهمه پرنده مارهاى دژم * كه باد را ز ملاقاتشان زيان آيد
به ساحتش ز پى غول بسته جادهها * كه آن گواژه به پهناى كهكشان آيد
ز سرد بادش رشكست ازين مسافر را * كه عاصيان را دوزخ چه رايگان آيد
چه خامها كه بفرسود زير پى عجبا * كه در نشيبش ريگى دو فرقدان آيد
به پاى همت كوهى سپرد كز تيغش * سماك را به سر رمح بر سنان آيد