مردمك ديده گر ببيند گستاخ * خاك درت را به چشمزخم سبل باد
بر اجل اندر قمار رزم به تيغت * نقد روانى اگر رسد به شتل باد
بتكدهء خاطرت ز نقش معانى * سجدهگذارندهء جبين هبل باد
پرده صفت چرخ پيش رازت اگر نيست * مثلهء تيغ عقوبتت چو بصل باد
خاك وجودى عجين مهر تو گر نيست * نبض مزاجش در اضطراب علل باد
قالب داغت قدر چو كرد قضا گفت * وقف بر اين از زمانه ران و كفل باد
قبضهء چرخت فلك گرفت و بگفتا * ختم بر اين داستان جنگ و جدل باد
نام بزرگان مثل به دهر ز شعر است * شعر من از نام تو به دهر مثل باد
و له ايضا
چون به برج شير شد آهوى خاور را قرار * گرم شد مانند طبع شير طبع روزگار
بحر را بر جاى لؤلؤ لعل بندد در رحم * ماه را بر جاى خط آذر برويد از عذار
هم پلنگ از تابش كه جويد از دريا امان * هم نهنگ از جوشش دريا به كه در زينهار
ابر اگر خيزد هوا بر تنش درسوزد سلب * برق اگر جنبد زمين از پاش برتوزد ازار
روى خاك از آهن تابيده دارد روىبند * پشت باد از آتش خورشيد دارد پشتوار
سايهء مرغان معلق در هوا از تاب خاك * دامن دريا فراهم بر ميان از آب نار
آبله در چشم صرصر افتد از تاب زمين * ناخنه در چشم اختر آيد از جوش بحار