نه چون طبع حسود من گرايد جانب پستى * همى چون همت صدر جهان باشد فلكپيما
در جواب قصيدهء جناب وصال گويد
اى ز فلك دررسيده جانب غبرا * هم فلك اندازهاى و هم ملكآسا
نزل نزول ترا چه هديه گذارم * يا خلف الوحى مرحبا يك اهلا
از چه ره آيا به من نزول تو باشد * من نه پيمبر نه هند يثرب و بطحا
چرخ گراينده بينمت ز معانى * سوى منت ره غلطد شد است همانا
ور به منت ره بود به عاريه مانى * باز شتابى به اصل همچو مسيحا
زان كه ز جور يهود امت معنى * حفظ مرا يافتى چو دير سكوبا
در عجب از لفظ و معنى توام ايراك * در به شبه گوهر و به گوهر دريا
خط تو از رنگ چون غراب شب آمد * كش به نهانى در است بيضهء بيضا
در تو پيدايى هنر همه پنهان * وز تو پنهانى سخن همه پيدا
طبع نگارندهء ترا به گمانم * دست به جنت گشوده است به يغما
ور نه به يغما گشوده دست به جنت * اين همه حورى كجا و عرصهء دنيا
قاف معانى تويى كه در تو نهانست * معنى نبسوده چشم عقل چو عنقا
نامزد من هزار بكر شد از تو * تا كه ازين خيزدم ز شرع چه غوغا
ور به طريق نبى نظم جواز است * باد حلالم وصال اين همه عذرا
شارع شرع سخن وصال كه فكرش * هست چو جبريل در تعلم و القا
آكه هنر زو چو صيت اوست جهانگير * آنكه سخن زو چو قدر اوست فلكسا
آنكه ز گرمى طبع و نرمى لفظش * تافته آذر به رشك و بافته ديبا
عكس به دريا مگر فكنده ضميرش * كاين همه گوهر ذخيره ساخته دريا
اى سخنت از گزاف و حشو منزه * اى قلمت از خطا و سهو مبرا
پايه از قدر خويش ساز مقامش * بر شدن چرخ هرگز است تمنا
شاهدى از طبع خويش نه به كنارش * همسرى حور هركه راست تولا
اى تو جهان معانى ابلهيم بين * كت به خطاب اندرون بخوانم تنها