گر تو ز آب و گلى براستى از تو * تا به چه پايه است فخر آدم و حوا
حلم نه چونانت از رطوبت بلغم * خشم نه چونانت از حرارت صفرا
لفظ نظير تو در ضمير گر آيد * بيشتر از وى رود تصور حاشا
رايحهء خلقت ار به خلد فرستند * پنجهء حوران فتد به سبلت طوبى
خدمتى آراستى چو روى نگارين * صدر جهان را زهى قصيدهء غرا
من به حضورش به گاه عرض كواكب * بردم و انشاد را كشيدم آوا
گرم نمودم دلش به مهر تو زان نظم * گرم بدانسان كه مرد كينه بهيجا
خواندم و ن نامه را به هديه سپردمش * بستد و لب بستم از حديث تقاضا
ايضا در مدح مهاراج دكنى گويد
اى بسرت ز آفتاب چتر زراندود * حامل تختت براقزادهء داود
گه به زمين در بوى به صورت قارون * گه به فلك برشوى به سيرت نمرود
ليك نه قارون با عداوت موسى * ليك نه نمرود با خصومت معهود
رزم گذارى ولى نه از پى ملكت * راه سپارى ولى نه از در مقصود
تيغ تو آن جوهرى كه آينهء ضر * تير تو آن گوهرى كه قاعدهء سود
در بر گردون كشى مظلهاى از مشك * بر سر گيتى نهى نهنبنى از دود
باد سوارى و خاك چون ز تو باليد * آب نژادى و نار چون ز تو پالود
برقع مهرى چو در كند به تو مفتوح * آفت خاكى چو ره كند به تو مسدود
اژدر آذرتن از مشام تو ظاهر * گوهر دريادل از ضمير تو موجود
جنبش زنگىتنان بساط ترا رقص * غرش رعد دمان نشاط ترا عود
از دم خشمت زيان برد تن خارا * از نم چشمت جوان شود سر فرتود
چشم تو گويى ز كلك صدر نمىبرد * خشم تو گويى به تيغ صدر دمى سود
صدر اجل آن به عز و مجدت مسعود * شمس دول آن به راى و سيرت محمود
پيش گمانش كلاه عقل ز نخ ساى * پيش ضميرش جبين لوح زمين سود
چرخى حكمش همه ستارهء سيار * بحرى علمش همه لآلى منضود