نيست معلوم كه دلها ز غم او چون شد * اينقدر هست كه پرخون شده دانايى چند
1014 نيازى صفوى
نام ناميش احمد ميرزا نبيرهء سلطان العلماء خليفهء سلطان مازندرانيست والد ماجدش سيد مرتضى منصب صدارت و مقام مصاهرت با شاه سلطان حسين صفوى داشته و خدمتش رتبهء دامادى خال بىهمال خود شاهطهماسب ثانى را دريافته الحاصل نجيبى هميم و بزرگى كريم بوده و در اصفهان كمال عزت و نهمت داشته در جوانى به اقتضاى عهد شباب عشرت دوست بوده در اوان مشيب بازگشت نموده آذر بيگدلى تاريخش موزون كرده از اشعار اوست :
به يك كرشمه زليخاوشى دل ما را * چنان ربوده كه يوسف دل زليخا را
* * *
تيغ خونريز است آه بىگناهان آه اگر * وقت كشتن فرصت آهى دهد قاتل مرا
* * *
دل اهل ديارى خوش كه دارد چون تو يارى خوش * كه از يك يار خوش گردد دل اهل ديارى خوش
بود بردن وصال و باختن جان تا چه پيش آيد * كه در پيش است ما را با حريفى خوش قمارى خوش
* * *
از من مبه ببينى سركشى گر صدر هم در خون كشى * ناز از اياز اى نازنين خوش باشد از محمود نه
* * *
افسوس قاتل بس بود در كيش عاشق خونبها * خون مرا پامال كند از دست برهم سودنى
* * *