تير يكى آه كارگر به تو مىنايد * زاهن بركرده تن كه اين همه ستوارى
سفلهتنان را به تارك افسر اقبالى * رادسران را به فرق ابر شرربارى
ذات عدم از تو قايم است و تو موجودى * رسم ستم از تو ثابت است و تو سيارى
نقطه صفت ما درون دايرهات حيران * تو ز چه سرگشته همچو پرهء پرگارى
تا بفريبى به رنگ و بوى و كشى ناگه * يوسف دلپرورى و گرگ جگرخوارى
تا كه به عسرت كشى عصاره جان ما * دورزنان سال و مه چو استر عصارى
دير بپايى به هر ديار وز ياران * در به ديارى نه ديرپا ز تو ديارى
مردمت از جنبش جلاجل هفتاختر * كودكسان روز و شب به خواب و تو بيدارى
چينه چنان ما چو كبك و باز صفت بر ما * متصل آويخته به مخلب و منقارى
كام نهان بخشى و عيان كشى از حسرت * شاهد خلوت سر او شحنهء بازارى
خلق كرم از تو طالبند زهى غفلت * مرگ كه مقلوب آن بود تو همان دارى
تربيت از خيل خاندان تو مىبايد * نيست بجز اضطرارمان چو تو مختارى
كس به نشيب و فراز جان ز تو نربايد * گه تك چاه بلا و گاه سردارى
چهره به هر زينتى كه هست بيارايى * مرد به هر حيلتى كه هست بيازارى
نيست از آن چهر زيب كرده مرا حاصل * جز رخ لعلى نگار و چشم گهربارى
از در دين بتگرى كه مهر و مجرا را * صاحب ناقوسى و مواظب زنارى
پردهء گيتى تويى و پردهدرى كارت * وه كه چه بيهوده كار و مختلف اطوارى
بارى كام حسود ساز كن از مرگم * گرچه نشد ساز از تو كام دلم بارى
تكيه تو را بر بقاى خويش همىباشد * يا مگر ايمن ز انتقام جهاندارى
صف به صفم گر همى گناه به حشر اندر * نيست غمم با ولاى صفدر سالارى
رباعيات
خوش آنكه به وصل تو زمان بود مرا * لعل تو نعيم جاودان بود مرا
هم با تو به كام تو سخن مىگفتم * گويى كه زبانت به دهان بود مرا