جيش ملك را بپرس منزل منزل * لشكر شه را بجوى سامان سامان
بينى خيل سواره دريادريا * بينى فوج پياده عمانعمان
هر سو بنگاه پايه در پى ماهى * هر سو خرگاه سر به سينهء كيوان
جنگى پيلان چو كوههاى گرانسنگ * كوهه آن كوهسار بنگه ثعبان
مطلع مهر منير پهنهء گيتى * منبت سرو سترگ ساحت امكان
مهر تو ديدى به سر فرازد مغفر * سرو تو ديدى به بر بپوشد خفتان
دشت ز مردان جنگ ديدهء خونخوار * دريا بينى پر از نهنگ خروشان
نالهء شيپور و پيشگاه شهنشاه * صوت خوش عندليب و صحن گلستان
چونكه رسيدى در آن ديار عنانكش * رخصت رفتار ده بباره و دامان
سوختگان فراق را چو ببينى * از دم سرد آتش درونشان بنشان
مصر وفا را بگو حكايت يعقوب * شهر سبا را ببر پيام سليمان
خواجهء اين بنده را چو بينى خرم * صاحب اين خسته را چو بينى خندان
فرصت آنكه غنيمت است ثناگوى * رخصت آنكه به گفتن است سخنران
آگه نه غم بدش ز سر نه سر از عشق * مخبر نه دل بدش ز تن نه تن از جان
جويى جاريش ز آبديده از يراك * سوزد چون دل سرشگ گيرد جريان
روى زمين تيرهاش زدود دلآراى * خانهء پردود ديده دارد گريان
عرضه كن از من به آن ستوده خداوند * كى ز تو خرم روان من چو گلستان
تا كه جدا ماندهام ز بزم حضورت * در سر سودا پر است و در دل طغيان
شهر وطن در نظر چو بسته و زنجير * صحن چمن پيش دل چو خسته و زندان
خون رود از ديدهام ز روى تو بس دور * كين گل اشكم خوش است ليك به دامان
بايد اگر سر نهاد در ره دورى * بايد اگر دل سپرد با غم دوران
سختسرى بايدى ز خشت و ز خاره * سختدلى بايدى ز سنگ و ز سندان
در مذمت اهل دنيا و بستگى آن و ملامت خود گفته
زين پس ننهم دل به وفادارى دوران * اين زال ز من چند برد دست به دستان