زهى بر تو از آفرينش ستايش * خهى بر تو از آفريننده افرا
به بستان جنت رضاى تو دربان * به فرمان رحمت ولاى تو طغرا
به روزى كه نالند ناجى و هالك * به روزى كه گريند ارواح و اعضا
به تن خاك را لرزه از بار عصيان * به بر آسمان را تف از نار سوزا
سر از شور جنت پرآشوب و افغان * دل از دود دوزخ پرآسيب و غوغا
نه در دل مرا جز لقاى تو حاجت * نه در كف مرا جز ولاى تو كالا
ولايى كه آوردهام باز بنگر * لقايى كه بس جستهام باز بنما
نگويم كه فردا مرا ياورى كن * به خود وامدارم به دنيا و عقبا
مرا دستگيرى هم امروز بايد * كه دى در گذشته است و دور است فردا
نگويد به غير از ثناى تو منصف * زهى نظم مطبوع و گفتار شيوا
و له ايضا
اى نوشته آيت رحمت خطت بر آفتاب * وى كشيده نقش خوبى سنبلت بر روى آب
از دو چشم نيم مستت يك جهان مخمور و مست * وز دو زلف نيمتابت عالمى در پيچوتاب
كردهاى از جعد مشكين ماه را پنهان به قير * بستهاى از زلف پرچين سايبان بر آفتاب
من ز رويت بى خود و ياران همه بى خود ز مى * من ز تو مست و حريفان جملگى مست از شراب
باده آرد بيهشى اى من ز تو اندر خروش * مىنمايد سرخوشى اى من ز تو مست و خراب
چشم تو بيمار ليكن جسم من در تابوتب * جسم من مجروح ليكن زلف تو در پيچوتاب