قصيدهء بهاريه در مدح ابا عبد الله الحسين عليه السلام
بهار است و هنگام گلگشت صحرا * كز ابر مطير است گيتى مطرا
همه راغ از ژاله چون چشم وامق * همه باغ از لاله چون چهر غدرا
برافراز سرو سهى بانگ قمرى * نواى كليم است بر طور سينا
مگر شاخ موسى است كر خار و از گل * گهى اژدها سازد و گاه بيضا
ز قد نكويان و رفتار دلكش * همه باغ سرو و همه سرو پويا
شقايق به گلشن چو گلزار مينو * حدايق ز سوسن چو گردون مينا
دو صد گونه گل بشكفد هر سحرگه * چمن شد مگر منبت نخل طوبى
به طرف گلستان ز گلهاى احمر * به صحن چمن از رياحين خضرا
گسسته است دست فلك عقد مرجان * فكند است باد صبا فرش ديبا
و ليكن من از غم به كنجى خزيده * نه آگه ز دين و نه ايمن ز دنيا
ز سوز درونم همه در به آذر * ز اشك روانم همه تن به دريا
به هر رنج در بردبارى مسلم * به هر درد در سوگوارى توانا
تهى كرده دل از فسون و مكايد * فروبسته دم از هجاى و معما
همه پايه كامرانى معين * همه مايهء شادمانى مهيا
مرا خود به گيتى چه كامى سزاتر * ازين طبع وقاد و اين نظم غرا
قضايم به محنت چه دارد من آنم * كه حكم قضا را به جان دارم امضا
جهان چون نپايد بسى به كه نبود * مرا بالش زركش و فرش ديبا
به وارستگى از جهان خوشتر اينم * كه بستر ز خار است و بالين ز خارا
همهشب در انديشه بودم پريشان * كه از چيست امروز و چونست فردا
كه ناگه درآمد هم از در نگارم * لب از مى بتاب و رخ از خوى مصفا
لبى تلخى كام را شهد شيرين * رخى ظلمت بزم را مهر رخشا
لبش شهد و من حسرتش را چو مسكين * رخش مهر و من حيرتش را چو حربا
عطايش به ظاهر عتابش به باطن * عنايت به جهر و شكايت به اخفا
قدش سرو ليكن به كيش نصارى * رخش ماه ليكن به آيين ترسا