تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1495

مساهمون:

ص١٤٩٥

غزليات

مىنوشد و پنهان كند از من سخنش را * كو قدرت آن تا كه ببويم دهنش را رحمت نكند بر دل مجروح كه در بزم * بر باد دهد طرهء عنبرشكنش را
* * *
بيندم غير چو با يار سپارد جان را * بعد ازين جز به قفا مىنفتم جانان را در دل سخت تو آه دل من بىاثر است * تير بيمار كجا رخنه كند سندان را
* * *
در اثناى تغافل شادم از دزديده ديدنها * چو من رندى كه دارد ياد در حسرت‌كشيدنها زدم بوسى به پاى يار و زير تيغ جان دادم * گرفتم خونبهاى خويش بيش از سر بريدنها
* * *
ما پاك‌دامنيم و ليكن به خون دل * آلوده كرده عشق تو دامان پاك ما آلت زهد نه شايستهء رندان صفاست * سبحه در دست مرا بهر شمار جام است
* * *
بيار باده كه بر ما ز كثرت زهاد * نمىرسد كف آبى ز جويبار بهشت
* * *
آن به كه نيارم نظر افكند به سويت * حيف است كه از دل برود حسرت رويت
* * *
به بند چون تو دريغست صيد همچو منى * و گرنه اين دل ديوانه درخور بند است
* * *
صاحب‌نظران كام به نظاره ستانند * غافل مشو اى دوست كه صاحب‌نظرى هست توفان بلاى دوجهانش ننشاند * اين خاك كه ما را به سر از رهگذرى هست
* * *
نظر از من رقيب امشب به رويش در نمىبندد * كه كس راه نظر بر كس ازين بهتر نمىبندد
* * *