تو گويى بر سرير شاهى و ملك جهاندارى * سليمانست و اندر بيعت او انس و جان او
دوم سال جلوس از وى سپه آورد در گرگان * به دفع ملك قفچاق و به فتح تركمان او
به سال سه ز ملك غرب لشكر برد باز از رى * بفتح ملك شرق و پهندشت خاوران او
هراتى را كه فتح آن به زور و زر نشد ممكن * شهان دهر را در هيچ قرنى از قران او
ز نيرنج سپهر و از طلسم اخترانست اين * بود مشهور و شرق و غرب گيتى داستان او
شبى اسكندر رومى به مجلس خواند در محفل * حكيمانى كه از يونان بد اندر آستان او
به بنياد يكى شهرى كشن در كشور مشرق * چنان شهرى كه جادوى و طلسم آيين و سان او
يكى از آن حكيمان ساخت آن شهر و بر اسكندر * در دروازه بست و ماند شبها در ميان او
به دفع آن يكى تن شد سكندر عاجز و آخر * طلسم قلعه بر وى راست شد از امتحان او
چو لشكر در هرات آورد گردان ويلان شه * رده بستند بر آن قلعه و آن شارسان او
به دفع آن يكى زال سپيد ابروى جادوگر * ز هر سو تاخت رخشى رستمى در هفتخوان او
چنان كوبيده شد قلعه كه آثارى از آن قلعه * نماند از برزن و از كوى و بازار و دكان او
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 1592
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص١٥٩٢