گر خوانمت كه ماهى ماه منورى * گر خوانمت كه جسمى نور مجسمى
چون طبع مستضاد به پاكى مقررى * چون عقل مستفاد به بينش مقدمى
چون نور چرخ بر جان جود پياپيى * چون روح قدس بر دل فيض دمادمى
وز خلق و خوى و خلق چو ارواح انبيا * با مهر توأم استى و با لطف مدغمى
بر گوش جان مقرر چون صوت معجزى * بر گوش دل گوارا چون صيت ملهمى
گر جويمت به قدر جهان فتوتى * ور خوانمت به جاه سپهر معظمى
فياض هرچه هستى چون عقل اولى * حلال آنچه مشكل چون اسم اعظمى
از جود آفتابى و از قدر اخترى * در نور ماهتابى و در فيض قلزمى
پيوسته فتح و نصرتت آيد همى ز پى * بر دفع دشمنانت به هرجا مضممى
چرخ بلند از تف درياى تو كفى * بحر محيط از كف اكرام تو نمى
با راى تو ستاره يكى تيره بينشى * با فضل تو زمانه يكى خيره ابكمى
در خدمت تو فخر فلك را به هرگهى * وز نعمت تو شكر جهان را به هردمى
هر نكته از خصالت در باغ دل گلى * هر قطره از نوالت بر جوى تن يمى
در فضل و عز و جاه جهان فضايلى * در فيض و بذل و جود سپهر مكارمى
در جود همچو ابرى و در فيض همچو عقل * در بزم همچو نوذر و در بذل حاتمى
در نور اخترستى و در فيض همچو عقل * در جسم همچو جانى و در چشم مردمى
تيره همى ز تست هر آيين كژروى * روشن همى ز تست هر آيات مبهمى
طامات بخل را همه دى ماه يابسى * آيات جود را همه نوروز خرمى
بر خلق نصرت استى و در فضل حجتى * از روى اخترستى و از راى انجمى
چون روز و شب براى خود از نور ثابتى * چون سال و مه به ذات خود از قدر قايمى
هندوستانت خوانم نازيبد اين سخن * دريا توانت گويم ناشايد اين همى
صد تنك شكر از آن وز درج تو لبى * صد حقه گوهر از اين وزروى تو فمى
در نسبتت نشايد نىام و نه آبى * با عصمتت نبايد نه خال و نه عمى
معطى فيض و فضل چو ابر بهاريى * هرجا كه جيش رانى و هرجا كه برچمى
بر خلق روزگار به اقبال داورى * بر قسم كاينات به انعام قاسمى
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 780
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٧٨٠