جهان بس دى مه و آبان پى آن ريزد از چشمت * لب آبى كه خوردستى تو از خرداد و آبانش
ز عيسى ره يكى جويم كه بر چرخ است خرگاهش * ز قارون دم يكى رانم كه در خاك است ايوانش
چه بر جايى زنم خيمه كه بر بادست بنيادش * چه بر خاكى كنم خانه كه بر آب است بنيادش
ره شاهى به دل جويم كه چون بر چرخ آيينش * سوى ماهى به جان پويم كه چون بر دهر فرمانش
كم از گويى فلك بينى عيان در دم شبرنگش * كم از ريگى جهان بينى نهان در سم يكرانش
و له ايضا
همچون ز پرده چهرهء ترك من * بنمود چهره باز گل از گلشن
هم برفراخت شاخ چو نوشروان * هم سركشيد خاك چو اهريمن
آرى به وفق فطرت خود هر چيز * از خار خار رست و گل از گلشن
نرمى بود يكى ز پس سختى * آتش برآيد از دل هر آهن
اندر ره طريق سلوك و سير * آنچ آيدت همى به نظر سنسن
در سوز دل سؤال كن از اشجار * تا از دل چنار بخيزد من
آن من كه گرش بر دلوجان خوانى * علم لدن چو باده دمد از دن
در مدح پادشاه گيتى پناهغازى سلطان محمد شاه قاجار طاب ثراه
اى زلف دلبر من گلبوى و گلسپرى * بر گل همىشكنى بر مه همىسپرى
رنجور عشق و غمى زان رو شكستهتنى * چوگان مهر و مهى زان رو خميدهسرى
افعى نگشت دوسر عاشق نداشت دودل * بر دو گلش چه روى بر دو رخش چه چرى
آميخته به دو رخ چون عاشق دودلى * و آويخته به دوسو چون افعى دوسرى