خوش ره زده عقل و دين و از مى * آورده بهاى عقل و دين را
تا دل كشدم به چنبر غم * پيراسته جعد چنبرين را
تا جان به جراحت آردم باز * آراسته زلف عنبرين را
در حلقهء زلف او چه سازد * دل اين همه بند و تاب و چين را
با مهرهء مهر او چه بازد * جان آنهمه ناز و خشم و كين را
من مفلس و او به لعل عمدا * بنهفته لآلى ثمين را
وان را بر پاسبان و افعى * اين يك به يسار و آن يمين را
هم تن ستهيده زهر آن را * هم دل شكفيده زخم اين را
بنديش يكى بگوى از جان * مدحت خديو داد و دين را
راد افريدون كه علت آمد * تركيب نخست ماء و طين را
و له ايضا
بخيز و ناب غمان درشكن ز بادهء ناب * كه گل دميد دگر بار و كله بست سحاب
چو ناى بلبل بگشود باد فروردين * گشاى منطق بلبل به بانگ چنگ و رباب
به باغ و راغ ز فيض بهار و سعى هوا * به دشت و كوه ز بذل صبا و رشح سحاب