علاء دولت شاه زمانه ناصر دين * كه شير شاه شكار است و شاه دادپناه
خدايگانا زين پس شكار شاهان كن * به صيد آهو ازين بيش خويش رنجه مخواه
ملوك مشرق و مغرب شكار كن كه تو را * هميشه نصرت و فتح است همبر و همراه
گهى چو بحر خروشان به جوش از بر زين * گهى چو مهر درخشان بتاب از بر گاه
ايضا در مدح سلطان ناصر الدّين شاه خلد اللّه سلطانه
ايا شكسته به هم از بنفشهء طبرى * هزار چين و شكن بر پرند شوشترى
پرىرخى و من از عقل از آن برى شدهام * كه هركه روى پرى ديد شد ز عقل برى
تو آفتاب سپاهى ز جنگ چنگ بدار * كه آفتاب نكرد است جنگ و كينهورى
متاز اسب كه هرگز نتاخت اسب قمر * مباز گوى كه هرگز نباخت گوى پرى
به تن ز بهر چه پوشى زره كه زان سر زلف * زرهنماى و زرهگستر و زرهشكرى
كله ندارد ماه و تو ماه با كلهى * كمر نبندد سرو و تو سرو با كمرى
به آفتاب درخشنده كردمت مانند * چو آفتاب ازيرا هميشه در سفرى
سفر بس است دگر بايدت سپردن راه * ره آن به است كه بر ديدگان من سپرى
به هوش باش كه شه بر تو شيفته نشود * چو روز عرض سپه پيش شاه برگذرى
سر سلاطين شاه زمانه ناصر دين * كه از سلاطين او را سزد به دهر سرى
در مدح شاهزاده گفته
شاخ شاهى را امروز شكفت است برى * كه نديدند و نبينند ازو خوبترى
پادشاهى را امروز كمالى دگر است * كه درافزود به دو چرخ جمال دگرى
اى سر خوبان از مى چه تهى دارى جام * كاز هواى تو تهى نيست درين شهر سرى
چنگ برگير و پى تهنيت شاه بگوى * آنچه من گويم اندر سر هر رهگذرى
گيتى پير جوانى كند امروز كه داد * شاه گيتى را ايزد به جوانى پسرى
همه استاره شماران جهان گرد شدند * تا بگيرند مر او را ز ستاره شمرى
پدر او به جهان ايدون شاهى است بزرگ * و او همانند پدر گردد در هر هنرى