من درين خيره كه كى ماه دميد است چنين * او ز من تيره كه تا چند درو بسته نگاه
چه كنم ره به دگر جاى ندارد نگهم * مردم ديده در او ديد و بيفتاد ز راه
ره ديده زد و ترسم كه ره دل بزند * اى دريغا كه زد است او و نبودم آگاه
به يكى غمزهء دزديده بدزديد دلم * اينچنين دزد كه ديدستى سبحان اللّه
دلم آن ترك بدزديد و بدزدم ز لبش * يكدو تا بوسه به تاوان دل خود ناگاه
او دل و ديده بدزديد و بدزديم همى * تابش و بوسه ز رخسار و لب او من و ماه
اى عجب ماه ازو نور همىدزدد و هست * هر زمان تابش او بيشتر اندر خرگاه
پس بدين معنى خورشيد درخشنده هم اوست * به خرد يار شو و بوسه ز خورشيد مخواه
بوسه بر تابش خورشيد توان زد نه برو * اين كسى خواست كه دارد خرد و راى تباه
شو و درگاه ملك بوس كه خورشيد فلك * خواهد آن بوسه و نتواند از حشمت شاه
در مدح شاهنشاه محمد شاه طاب ثراه
هله هر هفته مپيراى سر زلف دوتاه * هله جاى دل خلقى مكن اى ماه تباه
ز دوتايى چه زيان ديدى اى مست رهى * كه همىكاهى هر هفته سر زلف دوتاه
كاهش چيزى كان باز فزون خواهد شد * كار بيهوده است اى ماه ازين باش آگاه