وين است نشان لب شيرينش كه يابد * از بوسهء او مردهء صدساله روانى
پس هركه به سوداى لبش جان بفروشد * هرگز نتوان گفت كه كرداست زيانى
من پشت كمان كردم در عشق نديدم * هرگز چو خم ابروى او هيچ كمانى
و آنان كه به پيرى برسيدند نديدند * چون او ز بنىآدم زيبنده جوانى
از نقطه دهان كرداست آن كو كه همىگفت * هرگز نتوان كرد ز يك نقطه دهانى
وز موى ميان ساخته آن كيست كه گويد * هرگز نتوان ساخت ز يك موى ميانى
من زو نتوانم كه كنم صبر و عجب نيست * وز جان كه تواند كه كند صبر زمانى
يك روز در وصل به ما برنگشايد * هر روز ببندد سر ما را به زبانى
نه درد غمش را بهجز از وصل دوايى است * نه وعدهء وصلش را پيداست كرانى
امروز اگر داد دل از وى نستانم * فردا برم اين قصه بر دادستانى
و له ايضا
گسارم غم دل به ديدار يارى * كه چون او نديد است كس غمگسارى
اگر مار مشكين نديدى ببين كو * بپيچد همى بر گل از مشك مارى
به دندان و لب خيز و او را صفت كن * اگر گوهرى ديدهاى در عقارى
به بوسه همى مار بردارد از دل * چو بيند كه در دل ازو هست بارى
فراوان شمار است با هركس او را * مرا نيست جز بوسه با او شمارى
و گر چند كارش فزون است ليكن * بهجز بوسه با او مرا نيست كارى
مرا عشق افزون شد از بوسهء او * فزونتر شود گر ببينم كنارى
كنار آرزو دارم از يار و دانم * كه اين آرزو را نبينم كنارى
و ليكن كند بخت يارى بدينم * اگر يارىاى و بينم از بختيارى
در تتبع طرز حكيم فرخى سيستانى گفته
پرمشك شد از باد همه دشت و همه كوى * رو باده به دست آر و برون آى ز مشكوى
بگسار مى تلخ و به تك پوى سوى باغ * چون كبك به كهسار درآيد به تكاپوى