اگر بنفشه دل هيچكس ز ره نبرد * چرا بنفشهء او گشت رهزن دل من
سياه زلفش گويى سياوش است به طبع * كه بىهراس در آتش همىكشد دامن
ز بهر آنكه همى پشت من فروشكند * به جعد خويش درآرد هزار چين و شكن
به تيغ آهن آن مىكنى به كوه گران * كه دست داود آن مىنكرد با آهن
كه را زمانه بخواهد ز بيخ و بن بركند * خلاف تو نهد اندر دلش به حيلت و فن
ز بيم تير تو انده كند بر او شادى * ز هول تيغ تو گلخن كند بر او گلشن
اگر بماند زنده ز هول خنجر تو * شود به تنش درون مغز سربهسر روين
و گر بميرد خيزد ز بيم لشكر تو * ز خاك گورش تا حشر ناله و شيون
و له ايضا
مرا كه آن صنم لالهروى نيست به بر * چه بود ازينكه در و دشت گشت لالهستان
چگونه باشد حال كسى كه چون الوند * غمى است او را در دل نهفته در همدان
مرا هزاران دردست زان يكى غربت * مرا هزاران رنج است زان يكى هجران
هنوز نامده ارديبهشت عمر فراز * زمانه بر گل من دردميد باد خزان
بلى نبينى كاين چرخ چون كمان به خم است * چگونه راستى آيد تو را ز خمّ كمان
همىنمايد مژگانت تا فريبد دل * چو شد فريفته بخراشدت دل از پيكان
همه بنايش بر كژى است اگر نه چرا * همىنمايد گوى و همىزند چوگان
و له ايضا
مكن اى ماه مكن خيره تن خويش نوان * دشت بگذار و به كاخ آى و مى سرخستان
چه كشى بار كمان خيره بيا باده بكش * خاصه امروز كه خورشيد درآمد به كمان
دل من در شكن زلف خم اندر خم تو * سوى من نامه كند هر شب از عنبر و بان