چو جايگاه سوك شد كنون همه * ز بسكه آه آه و واىواى من
رسيد عيد و رفت يار واى عجب * نشاط خلق بين كه شد عزاى من
فزود شب به روز و روز و شب همى * فزوده گردد انده و عناى من
در تتبع حكيم ابو الحسن فرخى سگزى و مدح نواب فريدون ميرزا
فر فريدون گرفت و فال همايون * ملك فريدون ز فر راى فريدون
سايهء پرهماست سايهء چترش * سايهء پرهماى هست همايون
درگه عاليش مأمن ادبا شد * راست بدانسان كه مرو درگه مأمون
اى كه ز شمشير خونفشانت گرفته است * خاك خراسان همه مزاج طبرخون
هم به گه نصر ملك مشرق گفتى * راست چو بغداد بود درگه هارون
علم پسنديده بود و فضل ستوده * مدح بر اندازه بود و جود به قانون
گر به مثل شعر پايه داشت چو شعرى * جود و عطا نيز مايه داشت چو جيحون
رودكى ار بود و آنهمه سخن نغز * نصر به آن دو دست راد چو سيحون
گرچه فزونى تو خود ز نصر و ليكن * رودكى از اين كسان نبود بر افزون
نيك نگه كن به كار نصر و عجب كن * چونكه بر او روزگار گشت دگرگون
جز دوسه چامه ز رودكيش چه ماند است * زان همه گنج نهان و لؤلؤ مكنون
و له
لاغر بىفربهى ماند به جان دردمند * فربه بىلاغرى ماند به جسم بىروان
فربهى لاغرميان بايد ميانى دلفريب * لاغرى فربهسرين بايد سرينى دلستان
كز سرين فربه او فربهى گيرد يقين * وز ميان لاغر او لاغرى جويد گمان