شوخى دل و دين برده به غارت ز فدايى * اين طرفه كه مىدانم و گفتن نتوانم
رباعيات
از دار بقا فتاده در دار عذاب * آدم ز پى گندم و من بهر شراب
مرغان بهشتيم عجب نيست اگر * او از پى دانه رفت و من از پى آب
* * *
گر چشم گشايم به جمال تو خوش است * ور ديده ببندم به خيال تو خوش است
هيچ از تو بجز فراق تو ناخوش نيست * آن نيز به اميد وصال تو خوش است
* * *
خواهم كه چو پيراهن گلفرسايت * در جامهء جان كشم قد رعنايت
گه بوسه زنم چو آستين بر دستت * گه سر بنهم چو دامن اندر پايت
* * *
خلقم اگر آشناى خود مىخواهند * يك سرسپر بلاى خود مىخواهند
خود را ز براى ما نمىخواهد كس * ما را همه از براى خود مىخواهند
* * *
عاشق من و ديوانه من و شيدا من * شهره من و افسانه من و رسوا من
كافر من و بتپرست من و ترسا من * اينها من و صدبار بتر زينها من
* * *
باز آى كه با سوز و گدازم بينى * بيدارى شبهاى درازم بينى
نى نى غلطم كه خود فراق تو مرا * كى زنده گذارد كه تو بازم بينى
471 قاسم الانوار تبريزى
و هو سيد معين الدّين على از شيخ خود قاسم الانوار لقب يافت و تخلص كرد و مريد شيخ