تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 91

مساهمون:

ص٩١
اى مست نازگر همه بايد به خاك ريخت * يك‌باره ساغر از كف ما مىتوان گرفت
* * *
اى گلبن تازه خار جورت * اول در پاى باغبان رفت
* * *
كس واقف حيرانى من نيست درين بزم * كانجا كه تويى ديده به غيرى نگران نيست
* * *
طبعى به هم رسان كه بسازى به عالمى * يا همتى كه از سر عالم توان گذشت بدنامى حيات دو روزى نبود بيش * آن هم كليم با تو بگويم چسان گذشت يك روز صرف بستن دل شد به اين و آن * روز دگر به كندن دل زين و آن گذشت
* * *
تو بىزبانى ما را حريف حرف نه‌اى * به داد ما برس اى شوخ تا زبانى هست
* * *
چرا ننالد بلبل كه بىوفايى دهر * امان نداد كه گل خنده را تمام كند
* * *
مقبول روزگار نگشتيم و ايمنيم * ما را كه برنداشت چسان بر زمين زند
* * *
سبك پى قاصدى خواهم كه چون غمنامهء ما را * دهد بر دست او كاغذ هنوز از گريه تر باشد
* * *
هرگه كه سنگ حادثه از آسمان رسد * اول بلا به مرغ بلندآشيان رسد آخر همه كدورت گلچين و باغبان * گردد بدل به صلح چو فصل خزان رسد
* * *
هواداران گروه ديگرند و عاشقان ديگر * نگيرد جاى بلبل گل اگر صد باغبان دارد
* * *
ز رشك طالع تردامنان داغم درين گلشن * كه شبنم بستر از گل بلبل از خار آشيان دارد
* * *