چهرهء وحدت خط كثرت نداشت * طرهء معنى ره صورت نداشت
عين عدم بود وجود شئون * داشت ظهور همه سر در بطون
پاك ز نقش صور فوق و تحت * آيينهء ساذج و هستى بحت
سلسلهء انفس و آفاق نه * هيچ بجز جلوهء اطلاق نه
بلكه در اطلاق زمان شهود * نسبت اطلاق بر او قيد بود
داشت به يكدانه جهانى فراغ * نه چمن و هفت گل و چارباغ
در پى اين كشمكش كن مكن * بود جهان منتظر امر كن
حسن ازل عاشق مرآت شد * نور ابد پردهكش ذات شد
پردهنشينان شبستان غيب * باز كشيدند برون سر ز جيب
خوابگرانان حريم قدم * چشم گشادند ز خواب عدم
نغمهء ايجاد دميدن گرفت * رايحهء فيض وزيدن گرفت
بحر ازل نيم نمى بيش نيست * ملك ابد نيم دمى بيش نيست
دهر چو بااينهمه كس بىكس است * همنفس من نفس من بس است
من چه و اين هستى موهوم من * خنده به علم من و معلوم من
فكر و خرد سايل بيرونىاش * چونوچرا عاجز بىچونىاش
واى بر اين دانش انديشهپيچ * سينه پر از علم و ز معلوم هيچ
469 فياض لاهيجانى
نام شريفش مولانا عبد الرزاق تلميذ خاص مولانا صدر الدّين ابراهيم شيرازى بوده و جمع كرده در ميانهء علوم عقليه و نقليه ، گوهر مراد از تصانيف اوست و بر فصوص شيخ محى الدّين العربى شرحى فارسى نگاشته و در فن حكمت مرتبهاى بلند داشته قريب به چهار پنج هزار بيت وقتى ازو ديوانى ديدم كه اكنون حاضر نيست . از آن جناب است :