گفتهاى بيدار بايد عاشق ديدار ما * پاس اين حرف تو دارد ديدهء بيدار ما
تو بهر كوچه خرامان و من از رشك هلاك * كه نبسته است كسى چشم تماشايى را
* * *
نه غم بيگانگان دارم نه فكر دوستان * تا تو در ياد منى عالم مرا از ياد رفت
قسمت ما زين چمن بار تعلق بود و بس * سرو را نازم كه آزاد آمد و آزاد رفت
* * *
در و ديوار به محرومى من مىخندد * من به اين خوش كه به رويم در گلشن باز
* * *
حيف است كه در گردن حور افكندش كس * دستى كه به ياد تو در آغوش توان كرد
* * *
وقت است كه ترك پير و استاد دهيم * آموختهها را همه از ياد دهيم
با جام مى دوساله در ميكدهها * ناموس هزارساله بر باد دهيم
470 فدايى لاهيجى
خلف الصدق شيخ محمد لاهيجى شارح گلشن راز شيخ محمود شبسترى است و بنابراين او را شيخزاده مىخواندند . از جانب شاه اسماعيل صفوى به رسالت نزد محمد خان شيبانى رفته آخر الامر عزلت گزيده در شيراز فوت شد . از اشعار اوست :
غزليات
وه كز تو غم خويش نهفتن نتوانم * وز بيم رقيبان به تو گفتن نتوانم
طالع نگر اى شوخ كه چون در سخن آيى * بى خود شوم از شوق و شنفتن نتوانم