رباعيات
آداب جمال داد گلزار تو را * او آتش قهر زد خس و خار تو را
اى آمده در شور كه او كو او كو * اين كيست كه گرم كرده بازار تو را
* * *
هر قرعه كه زد حكيم دربارهء ما * ديديم نبود غير آن چارهء ما
بىحكمت نيست هرچه از ما سر زد * مأمورهء اوست نفس امارهء ما
* * *
عالم به خروش لا إله الا هوست * غافل به گمان كه دشمن است اين يا دوست
دريا بوجود خويش موجى دارد * خس پندارد كه اين كشاكش با اوست
* * *
دانى غافل كى از خدا ياد كند * آن دم كه جلال صيحه بنياد كند
از خواب چو خفته را كند كس بيدار * آهسته چو برنخاست فرياد كند
* * *
بس سادهدلا كزين ره آگاه افتد * بس اهل خرد كه در تك چاه افتد
اين كار حوالتى نه علم و عملى است * چون گنج كه تا كرا بدان راه افتد
* * *
نى با هركس نكوست مىبايد بود * بد را هم مغز و پوست مىبايد بود
كارى سهل است دوست بودن با دوست * با دشمن نيز دوست مىبايد بود
* * *
از هر دوجهان زيادهاى مىخواهم * از پرده برون فتادهاى مىخواهم
صوفى تو به كار خويش رو كاين ره را * پا بر سر خود نهادهاى مىخواهم
* * *
بايد به همه خلق چو خويشان بودن * يا بىهمه همچو فردكيشان بودن
بىانصافى و كورى و مردهدلى است * رد كردن خلق و همچو ايشان بودن
* * *