بر ريزش خون او چه خيزم * خونى كه ندارد او چه ريزم
گفتا برم اى جوان چه پويى * گرنه اجلى ز من چه جويى
يا دود دلم ز دور ديدى * در جستن آتشى دويدى
بوسيد زمين و رفتش از پيش * جاى سر او به كف سر خويش
پيش ملك آمد از ره دور * كاى قهر تو را زمانه مقهور
چندانكه خرابهها دويدم * آن خانه خراب را نديدم
مانا كه به دشت مرده باشد * يا جانوريش خورده باشد
بردن محمل ليلى را به خانهء ابن سلام شوهر او و آمدن مجنون و ملاقات با وى كردن
آن روز كه مهد آن پرىروى * مىشد ز قبيله جانب شوى
از قافله نامناسبى دون * بر قلهء كوه ديد مجنون
چون نالهء او ز دور بشنفت * از راه بهسوى او شد و گفت
تو باديه را حصار كرده * آهو دگرى شكار كرده
اكنون رود آن نگار بدخوى * از خيل پدر به خانهء شوى
ور گفت منت نه استوار است * اين قافله بين كه در گذار است
مجنون سوى محمل آمد از دور * مىگفت خراب حال و رنجور
دستى كه تو را كشد در آغوش * آن دست بريده باد از دوش
چشم نگرندهء تو مادام * از پوست برون چو مغز بادام
ليلى چو شنيد برزد آهى * كز خرمن مه نماند كاهى
مىگفت به آب ديده كاى يار * اى از قدم تو بر دلم خار
آن كس كه به دوزخ آورندش * او خود نرود كه مىبرندش
چون مرده نه خود روان به گورم * كايام همىبرد بهزورم